خانه ی من در انتهای جهان است

سه روز دیگر...

روز سوم از سومین فصل سال ، این سومین روز، یک چهارم دوم سفر زندگی برایم آغازیست...

نیمیدانم چندتا از این یک چهارم ها، یک سالها، یک فصل ها، یک روزها و یک ساعتها و یک ثانیه ها را در پیش دارم

اما کافی نیست...

نگاه میکنم...

نگاه میکنم به خودم ... به زندگی ... به واقعیت به حقیقت... به مفهوم به پوچی به زندگی به معنا به عمق به سطح....

نگاه میکنم...

نگاه میکنم به آنچه نمیبینم... نگاه میکنم به دانستن... گوش میدهم به ندانستها...

رها میکنم من را... رها میکنم تا آزموده شود... آنجا که باید برود... ببوید زندگی را...

لمس کند خودش را...

بداند بیشتر...

بفهمد معنا را...

رها میکنم خودم را... در این روزهایی که یک چهارم ِ دیگری در راه دارم... رها میکنم

،آیا باید؟

سی ام آبانماه هزاروسیصد و هشتاد و هشت خورشیدی




با این همه از آن زمان که حقیقت چون روح ِ سرگردان ِ بی‌آرامی بر من آشکاره شد و گند ِ جهان
چون دود ِ مشعلی در صحنه‌های دروغینمنخرین ِ مرا آزرد، بحثی نه

که وسوسه‌یی ‌ست این: بودن یا نبودن

شاملو

Comments

Popular posts from this blog

0002

The question of "perfection"